کلوناد

اینکه تو روزهای زیاد،صبح تا شب کارت این باشد که کارهای دیگران را ببینی و یاد بگیری که فقط در سطح سلیقه و در اندازه ی خودت نظر بدی راجع بهشان و مثلا بگویی که من دوستش دارم یا اینکه مثلا نه،من خیلی ارتباط برقرار نکردم با این کارت،اتفاق بسیار بزرگی است و اگر در این سه سال حضورم در این دانشکده فقط این را یاد گرفته باشم برایم کافی است...این که یاد بگیری نقد را بجای انکار...این که یاد بگیری که بعضی جاها فقط باید یک "لبخند همینجوری" بزنی در مقابل بعضی چیزها...

هنر،آدم هنرمند را گشاد می کند و گستره ی دید و افق او را گسترش می دهد...وگرنه کار دیگری بلد نیست شاید...هنر برای هنرمند به مراتب ضروری تر و لازم تر است تا برای جامعه و مردم!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 15:29  توسط رضا   | 

"سیگار همه چیزهای متوسط را تبدیل می کند به چیزهای متوسط رو به بالا و این است که دوست داشتنی اش می کند و ترک کردنش را سخت"

این را یکی از دوستان سیگاری می گفت و آن زمان که این را می گفت لبخندی زدم برایش که چه می گویی؟!

سیگاری نشده ام و هنوز خیلی نمی فهمم که آن دوستم چه می گفت اما قسمت دوم صحبتش را خیلی خوب می فهمم این روز ها...این که موجودی بیاید و متوسط ها را در زندگی ات به هم بزند...این که موجودی بیاید و به روزمره ها معنای جدیدی بدهد...این که ترافیک را دوست داشته باشی...هوای گرم اذیتت نکند...از پیاده راه رفتن و فکر کردن خسته نشوی...این که این به هم زدن متوسط ها و روزمرگی ها دوست داشتنی می کند آن موجود را ...

و اما می ماند قسمت پایانی حرف آن رفیقم که حرف از ترک آن و سخت بودنش می گفت...بگذریم...شاید اعتیاد آنقدر ها هم بد نباشد...

باید با آن دوست سیگاری ام صحبتی بکنم انگار...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 2:51  توسط رضا   | 

با یکی از دوستان وعده کرده بودیم ساعتی را که بیاید دنبالم و برویم استخر با هم...به قاعده ی یک لیوان خاک شیر خوردن دیر آمد سر قرار...تا سوار ماشینش شدم بی مقدمه شروع کردم به بد و بیراه گفتن...اول احتمالا فکر کرد که این بد و بیراه گفتنم از این دیر آمدنش است،عذرخواهی کرد...برایش توضیح دادم که دیر آمدنش خیلی اذیت نکرده من را...چیزی که اذیتم کرده بود این فرصتی بود که به من داده بود تا فکر کنم و وقتی منتظر کسی هستی بی اختیار به او هم فکر می کنی خیلی اوقات و من در تمام این مدتی که او نیامده بود و من خاکشیرم را می خوردم به یکی از صحبت های او فکر کرده بودم و به نتیجه خوبی نرسیده یودم

آدم ها را منتظر نگذارید...انتظار یعنی این زمان دیر آمدن من را فقط به من فکر کن و اگر دوست داشتی می توانی تا دلت می خواهد در مورد من خیال بد کنی و به همه آنچه بوده بینمان شک کنی...به آدم ها وقتی پیششان هستید فرصت بدهید تا فکر کنند...انتظار امتحان سختی است...همدیگر را امتحان نکنید محض رضای خدا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 3:21  توسط رضا   | 


ممنونم از تو خدا که برداشتی بخش عمده ای از بار روی دوش ما را و به ما یاد دادی که موجودی هم هست از آفریده هایت که ما آدم ها اسمش را گذاشته ایم سرنوشت...موجودی که زورش می رسد و بارهای روی دوش ما را که گاهی اذیتمان می کند برمیدارد و به دوش خود می گذارد...نمی دانی ما آدم ها چقدر احتیاج داریم گاهی به این آفریده ات که بیاندازیم همه چیز را به گردن او...

فقط خدای خوب و مهربان...کاش این آفریده ی مهربانت...سرنوشت... کمی حواسش را جمع می کرد و این غم ها را هم بر می داشت از روی دوش ما...کاش اگر آدمی را می گرفت از ما غمش را هم می برد با خودش...کاش انقدر جا نمی گذاشت غم ها را...خاطرات را...کاش همه را با خود می برد.


*دیالوگی از فیلم میلیونر زاغه نشین

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 3:43  توسط رضا   | 

بچه تر که بودم،همیشه مدت ها نگاهم خیره روی در یخچال خانه خاله ی بزرگم می ماند،خاله ی بزرگم خانواده ی پرجمعیتی دارد و از آن جمعیت نسبتا زیاد عده ای در جوانی و میانسالی، مجرد و متاهل سفر کرده اند از ایران و هر کدامشان در گوشه ای از دنیا زندگی ای دارند برای خودشان و عکسی دارند برای خاله ی من که زده روی در یخچال خانه اش...هر از چند گاهی هم که می رفتم به خانه ی خاله ام عکس جدیدی از نوه ای که به تازه به دنیا آمده بود به عکس ها اضافه می شد...رفته رفته بر جمعیت خانواده ی خاله افزوده می شد و بر عکس های روی درب یخچال هم...عکس بچه ای که به دنیا می آمد،عکس مرد جوانی که به این خانواده اضافه می شد و یا بعضی وقت ها عکس کسی که از این خانواده کم می شد ...تا چند سال پیش که تعداد عکس ها آنقد زیاد شد که خاله ام مجبور شد یک ساید بای ساید بخرد!

درب یخچال خانه ی خاله ی بزرگ من یک حرف بیشتر نداشت...دل تنگی

دل تنگ می شویم ما آدم ها برای هم و پناه می بریم از این دل تنگی ها به تصویر ها...خاطرات...به چند عکس روی درب یخچال

و من حالا که نگاه می کنم در درون خودم یک یخچال ساید بای ساید با در های بزرگ می بینم با کلی عکس از آدم های مختلف رویش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 22:32  توسط رضا   | 

تصویر سمت چپ یک تشتک نوشابه ی کانادادرای سال ها قبل است.از همان نوشابه ها که پدر مادر های ما با آن عاشق شده اند ....تصویر سمت راست مربوط به کانادادرای این سالهاست.از همان نوشابه ها که ما به نظرمان کمی شیرینی اش اذیت می کند و مثلا بطری های مضحکی دارد.فرقی هم نمی کند برایمان...

تصویر سمت چپ مربوط به سال هایی است که پدر مادر های ما با یک نگاه که کمی از حد متعارف طولانی تر می شد عاشق می شدند و با یک جمله ای که کمی بار عاطفی تویش بود جانشان در می رفت برای هم و شناخته نشناخته می رفتند زیر یک سقف...با یک بطری کانادادرای عاشقی می کردند پدر مادر های ما...

تصویر سمت راست مربوط است به سال های ما...که پوستمان حسابی کلفت شده و هر سالمان سال کسی است اگر که هر روزمان روز کسی نباشد...پوستمان کلفت شده اگر با یک نگاه عاشق نمی شویم و دلمان نمی لرزد...

پدر مادر های ما عاشقی کردنشان هم مثل انقلاب کردنشان بود...نگاه که کنید به آدم های آن نسل پر است از زوج هایی که هیچ ربطی نداشته اند به هم و در جو آن روز ها احساس کرده اند باید عشقشان هم مثل یک انقلاب باشد و همه چیز زندگی شان را تغییر دهد...عشق زندگی پدر مادر های ما را تغییر می داد...

ما اما نسل انقلاب های نرمیم...نسل عشق های نرم...نسل کانادرای بدون قند در بطری پلاستیکی...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 22:51  توسط رضا   | 

تصور کنید با چند دوست همسن و سال خود مشغول بازی کودکانه ای هستید...کودک شده اید و مثل گذشته ها-که دلتان تنگ شده است برایش-تمام فکر و ذکرتان این است که بازی کنید...بعد یکی از دوستانتان در همان حال بازی جلو بیاید و یک کشیده محکم به شما بزند...گرم بازی کودکی تان بوده اید و دوستی جلو آمده و محکم زده است توی گوش شما...تصور کنید حال آن لحظه تان را...

به این روزها که نگاه می کنم جای چند کشیده محکم را روی صورتم حس می کنم...لحظاتی را به خاطر میاورم که گرم بازی های کودکانه بوده ام و ...

                                                        ***

از سخت ترین کارها به نظرم آن است که بفهمی روی هر کس چقدر باید حساب کنی و از کارهای غیر ممکن آن است که بفهمی چقدر می توانی روی خودت حساب کنی...دیگران تو را غافلگیر می کنند...بعد تازه اول ماجراست...روی خودت حساب کرده ای کلی ولحظه اش که می رسد می بینی که چقدر دور از تصور خودت است رفتارت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:24  توسط رضا   | 


زندگی آدم های با ایمان حسرت بر انگیز است...

 با دو تا از دوستان رفته بودیم بازار تهران برای گرفتن عکس از بناهای قدیمی و چیز های جالبی که پیدا می شود آن طرف ها!برای دیدن یک کلیسا بعد از کلی پرس و جو داشتیم کوچه ارامنه ی بازار را می رفتیم که انتهایش قرار بود کلیسای سنت ی چیزی! باشد.در اواسط کوچه ارامنه بودیم که مموری دوربین یکی از دوستان ناگهان پر شد و روی یک پله نشستیم تا سر صبر خالی کند مموری اش را( و من آب انارم را سر صبر بخورم!)

روبروی آن پله ای که نشسته بودیم ما رویش یک مسجد بود ظاهرا،یعنی یک خانه معمولی بود که در و پنجره هایش رنگ سبز خورده بود و  بالای درش نوشته بود مسجد امام علی(ع)(اگر اشتباه نکنم،حالا اسمش یا امام علی (ع) بود یا یکی از مقدساتمان)...جز رنگ سبز در و پنجره که خیلی جاهای دیگر هم هست هیچ چیز این ساختمان شبیه مسجد ها نبود... یکی دیگر از دوستان که مموری اش پر نشده بود و آب انار هم نداشت تا مشغول خوردنش باشد، انگار که مطمئن بود که این خانه مدت ها خالی است رفت و در خانه را زد!خیلی راحت در آن خانه را زد و خیلی راحت تر و سریع تر یک پیرمرد در را باز کرد و انگار که مدت هاست که در آن مسجد،خانه اش منتظر ماست تعارفمان کرد که برویم تو!انگار که ما فرزندانش هستیم و رفتیم سر خانه زندگیمان و هر پنجشنبه می رویم به کوچه ارامنه بازار و سر می زنیم بهشان!

داخل که می رویم یک حیاط بسیار کوچک است که یک گوشه اش پله هایی فلزی که کنارش  گلدانهای شمعدانی است  می رود سمت طبقه بالا که بعدا متوجه می شویم پیرمرد و همسرش آنجا زندگی می کنند(و بعدا تر متوجه می شویم که پیرمرد و همسرش آنجا دارند واقعا زندگی می کنند،و حالا که فکر می کنم میبینم که چقدر آنها زندگی می کنند و ما چقدر زندگی نمی کنیم).گوشه حیاط هم یک اتاق کوچک است که پیرمرد توضیح می دهد برایمان که اینجا حسینیه هیئتی است که با دوستانش تاسیس کرده اند،سابقا که دوستانش همین اطراف زندگی می کردند پنجشنبه شب ها و حالا که رفته اند بالای شهر و و بارشان بار شده و سرشان شلوغ، ظهرهای جمعه جمع می شوند برای جلسه هیئت و آبگوشتی می خورند با هم.دهه محرم هم سالهاست که مراسم دارند،پیرمرد تعارفمان می کند که برای جشن میلاد پیامبر(ص) که فرداست برویم و شرکت کنیم در جلسه هیئتشان.همسر پیرمرد تعارفمان می کند که ناهار را پیششان باشیم و پیرمرد هم چایی تعارفمان می کند...انگار فرزندانشان هستیم و هر پنجشنبه می رویم و سر می زنیم بهشان!

درست نفهمیدم که انجا مسجد امام علی (ع)  است،حسینیه هیئت هفتگی شان است یا کلیسای سنت ی چیزی در کوچه ارامنه!اما این جمله بالا را هیچ وقت انقدر خوب نفهمیده بودم...زندگی آدم های با ایمان حسرت برانگیز است...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 17:29  توسط رضا   | 

آخر روز است...کم کم داری کارهایت را جمع و جور می کنی که بروی و بخوابی...روز خوبی بوده و در مجموع انسان خوش حالی هستی...فردا صبح هم می خواهی زود بیدار شوی از خواب و برسی به بعضی کارهای روزمره ،خوابی به اندازه هشت ساعت حالت را خوب خوب می کند...تا این جای کار همه چیز عادی و متوسط است(متوسط رو به بالا حتی)...قبل از خواب اندازه ی دو سه خط خواندن کتاب یا رد و بدل کردن یکی دو اس ام اس یا مثلا خواندن یک ایمیل یا یک همچین چیزی را بهانه می کنی که حال و هوایی عوض کنی...تا این جای کار هم همه چیز عادی است...اما اگر آن دو سه خط کتاب چند خطی از کتاب آخر مستور باشد یا مثلا خداحافظی شازده کوچولو و روباه یا اگر دو سه اس ام اس،میل یا هر چیز دیگر حرف هایی باشد داخلش آن وقت دیگر همه چیز فرق می کند...

روز خوبی بوده و در مجموع انسان خوش حالی بودی...فردا صبح هم می خواستی زود بیدار شوی از خواب و برسی به بعضی کارهای روزمره، خوابی به اندازه هشت ساعت حالت را خوب خوب می کرد...اما حالا دیگر خوابت نمی برد...اگر هم از زور خستگی بخوابی چند ساعتی را،بیدار که می شوی انگار کتکت زده اند...کارهای صبحت را بی خیال می شوی و بیشتر می خوابی...دوازده ساعت خوابیده ای اما حالت بهتر نشده...اگر تمام روز قبل را دویده بودی هم دوازده ساعت خواب خستگی اش را از تنت بیرون کرده بود...گاهی یک جمله یا چند خط کتاب خستگی اش از تمام روز دویدن بیشتر است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 0:6  توسط رضا   | 

اتاقم را که به بهانه ی رنگ کاری مرتب کردم چند برابر وزن خودم (که کم هم نیست نسبتا) کتاب (از 6جلدی تفسیر دیوان شمس تا شصت کنکور ریاضی!) بسته بندی کردم و گذاشتم توی انبار...از همه ی کتاب ها چند جلد را نگه داشتم که نگهشان دارم...چند روز پیش که رنگ کاری تمام شد و داشتم می چیدم آن چند جلد کتاب را در کتابخانه برایم جالب بود که کدام ها را نگه داشتم:

از چپ به راست می نویسم اسم کتاب ها و قصه شان را:

-دا(راستش خودم نخریدمش،پدرم خریده بود و من دیدم چقدر خوب است اگر پرفروش ترین کتاب ایران را داشته باشم،چه بهتر اگر از چاپ های اولش هم باشد که یعنی ما از ابتدا می دانستیم این کتاب چیز دیگری است،هر چند که هنوز نخواندمش!)

-دو جلد کتاب از شل سیلور استاین که در مورد قطعه گمشده و دایره ای بزرگ  و این جور مسایل است،کتاب هایی که در سنین مختلف خوانده ام و هر دفعه هم بسیار دوستش داشتم اما به نظرم نفهمیدم هنوز حرفش را،گذاشته ام یک روز که داشتم برای بچه ام می خواندم فکر کنم به حرف های بزرگی که می زند!

-قهوه قند پهلو(مجموعه شعر طنز که خیلی دوستش دارم)

-من او(که بهترین کتابی است که خوانده ام تا به حال و به نظرم از معدود عاشقانه های ایرانی است

-بی و تن(از بعد از من او هر چه کتاب نوشت امیر خانی خریدم و خواندم،بی و تن رمان بعدی امیرخانی است)

-جانستان کابلستان

-نفحات نفت

-ناصر ارمنی(که نمایشگاه کتاب 7 سال پیش خریدمش و همان جا دادم امیر خانی که آن موقع در غرفه بود امضایش کرد برایم)

-از به(یک کتاب دیگراز امیرخانی که خودش می گوید دوستش ندارد اما من دوستش دارم)

-سانتا ماریا(مجموعه داستانی از سید مهدی شجاعی که چند داستانش را بیشتر نخوانده ام و بیشتر برای دکور نگهش داشتم)

-سمفونی مردگان(رمانی از عباس معروفی که در دبیرستان خواندمش و هیچی هم نفهمیدم ازش)

-سال بلوا(نخواندمش و برای اینکه هر چه قدر اسم هایی مثل عباس معروفی بیشتر باشد در کتابخانه ات روشنفکر تر به نظر می رسی از دوستم گرفتمش و گذاشتمش در کنار کتاب هایم)

-تهران در بعد از ظهر

-استخوان خوک و دست های جذامی

-دویدن در میدان تاریک مین

-حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه

-چند روایت معتبر

-مرد بدون وطن(که در کتابخانه خواهرم دیدم و دیدم چه خوب است مال من باشد!)

-بالابلند تر از هر بلند بالایی(نخواندمش،مال یکی از دوستان دبیرستانم است،صفحه اولش هم نوشته تولدت مبارک از طرف زینب...!)

-بار دیگر شهری که دوست می داشتم(گذاشتمش که یک روزی بخوانمش)

-استاد عشق(زندگی دکتر حسابی،که قدیم تر ها که به آدمی زاد شبیه تر بودم خوانده بودمش)

-هدیه پرواز،ریچارد باخ(برای یکی از دوستانم هدیه تولد گرفتمش،بعد ها خودم دلم خواست،یکی هم برای خودم خریدم ولی هیچ وقت نخواندمش)

-سفیر کبیر،سیدنی شلدون(که مال یکی از دوستان دبیرستانم است،پنج سال پیش گرفتمش که یک هفته ای بخوانم)

-سطرها در تاریکی جا عوض می کنند(یکی از دوستان دانشگاه برایم خرید ،یک مجموعه شعر است)

-دو جلد کتاب از شهید مطهری(که گذاشته ایم اگر روزی مسلمان شدم بخوانمش!)

-گزیده اشعار قیصر امین پور

-من و نازی(شعر حسین پناهی که مال حامد است و خودش هم خبر نداشت تا چند وقت پیش که همچین کتابی داشته)

-نوبت سگی(اسمش را دوست داشتم ،خریدم ولی هیچ وقت نخواندم)

-دید و بازدید و سه تار از جلال آل احمد که چاپش برای زمان جوانی های پدرم است

-روزگاران(داستان کوتاه در مورد چند شهید که روایت فتح چاپش کرده و من همین یکی را دارم از مجموعه اش)

***کتاب هایی که خیلی دوستش دارم در این کتابخانه نیستند،چون جایی احتمالا بالای تخت یا زیر بالشت پیدا می شوند آنها،شازده کوچولو،روی ماه خداوند را ببوس، و این کتاب آخر مستور:سه گزاش کوتاه درباره نوید و نگار که واقعا عالی بود به نظرم!

نگاهی کنید به کتابخانه تان،کتاب هایش،آنهایی که قرض کرده اید و نداده اید به صاحبانش،آن کتاب هایی که قرض داده اید و نداده اند بهتان،کتاب هایی که در کتابخانه نمی گذاریدشان،آنهایی که زیر بالشتتان است...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 22:57  توسط رضا   | 

مطالب قدیمی‌تر